هر طلوع
به آفتاب نگریستن
به آینه
در جست و جوی بهاری تازه
از دفتر نشسته بر درخت سپیدار، کندوی پنجم، حفره آخر
هر طلوع
به آفتاب نگریستن
به آینه
در جست و جوی بهاری تازه
از دفتر نشسته بر درخت سپیدار، کندوی پنجم، حفره آخر
آفتابی نیست
آسمان ابریست
آسمان امّا نمیبارد
ابر
نازا، خشک
سرد و دست و پا بستهست
مثل جان و روح من
امّا ملالی نیست
از دفتر تاب رنجوری
هر روز
از انتهای ملاصدرا
در پیچی بلند
بر گُرده چمران وارد میشوم
گُرده چمران
کنار دستِ شهرک قدس
پایینتر از دانشگاه امام صادق
نمیدانم بر گُرده کیست
امّا
امّا هر روز، هر شب
آنجا
خواهرانم، برادرانم!
دارند در تیرگی افیون
تباه میشوند
تباه میشوند
کسی نمیبیند؟
از دفتر رؤیای سوخته
آمدم
خانه نبودی
چراغِ خانهتان روشن
ماه تنها بود و منْ بی تو
هزاران پرتو کمرنگ
از دفتر نفسم گرفت، سربالاییهای تند تپّه شیان