آخِر کار

سرآغاز

اینجا، نوشته هایم را سر و سامان می دهم و فقط آنچه در دل و جان خودم بوده و هست، پیش رویم می آورم تا ببینم و بدانم کجای کارم در این آخر کار.

گونه نوشتار
نشر آخِر
پر دیدار

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایت‌ها» ثبت شده است

به یاد دوست عزیزم احمد فتاحی

 

 

صورتم خیس شده، سوز سرما هم حسابی گونه‌هایم را کرخت کرده است. دست خودم نیست؛ هق هق گریه‌ام یک بند بلند می‌شود. می‌ترسم بچّه‌ها را بیدار کنم.

به تو فکر نکنم؟ مگر می‌شود! فکر می‌کنی می‌توانم؟ باید به تو فکر نکنم؟ نه نمی‌شود. صدایم حسابی بلند شده، باید سرم را زیر پتو ببرم.

زیر این پتو عجب گرم است. چه عطری! عطر توست. خب این هم پتوی توست، جایی که پریشب آنجا خوابیده‌ای! یاد اوّلین بار که این عطر به مشامم خورد بخیر! یادت هست؟ من که خیلی خوب یادم مانده است.

  • حسین بهبودی

 

مرد گفت: ای خدا!

و خدایش جواب گفت.

تمام داستان همین بود.

 

مرد دستانش را رو به آسمان برده بود و گفته بود ای خدا، بی آنکه به جواب شنودن، باور داشته باشد.

 

مرد گفت: ای خدا!

و خدایش جواب گفت.

از حیرت انگشت به دهان گرفت و نیازش فروخفت و دم برنیاورد و جان به جان آفرین سپرد.

 

از دفتر نفسم گرفت، سربالایی‌های تند تپّه شیان

 

  • حسین بهبودی

گفت: کوتاه‌ترین داستان جهان را بگو

عاشقانه باشد

پر فراز و فرود

اسرارآمیز

با رنگ‌آمیزی تمام فصول

گفتم: نگاهت

 

اشکی چکید

این آغاز داستان ما بود

از دفتر عطر کوچه باغ‌های ونک

  • حسین بهبودی

داشتم تو باغ می‌دویدم. صبح زود بود. یک دفعه قلبم تیر کشید. نفسم داشت بند می‌آمد. زانو زدم. دو دستم را روی زمین گذاشتم. یواش یواش نفسم برگشت. رطوبت زمین از دستم انگار به همه تنم رفت. خنکای باران شبانه تمام تنم را گرفت. عطر درختان که به هم آمیخته بودند، رنگ سبز و زرد برگ‌ها و حسّ تردی برگ‌های انار، صدای دم جنبونک‌ها و جیغ گاه گاه طوطی‌ها و قار قار کلاغ‌ها؛ یک دفعه همه را شنیدم. دیدم، چشیدم و حس کردم. از جا بلند شدم.

                                                                                                     

  • حسین بهبودی

دیشب خواب دیدم یک سوسک بزرگ بالدار، بی هوا، روی دستم نشست. جیغ زدم و تند تند دست و پا زدم که سوسکِ بپرد. سوسک اما به دستم چسبیده بود. داد می‌زدم. بال بال می‌زدم. یهو دیدم سوسک‌های بالدار قهوه‌ای به تمام بدنم چسبیده‌اند. هر حرکتی که می‌کردم، انگار از جایی میان هوا و بدنم؛ سوسکها، جان می‌گرفتند و می‌آمدند سفت و سخت و سمج به بدن من می‌چسبیدند.

  • حسین بهبودی